غزل شمارهٔ ۹۹

آنزمان مهر تو می‌جست که پیمان می‌بست

جان من با گره زلف تو در عهد الست

نو عروسان چمن را که جهان آرایند

با گل روی تو بازار لطافت بشکست

دلم از زلف کژت جان نبرد زانک درو

هندوانند همه کافر خورشیدپرست

چشم مخمور تو گر زانکه ببیند درخواب

هیچ هشیار دگر عیب نگیرد برمست