بخش ۴

چوبشنید بهرام کز روزگار

چه آمد بران نامور شهریار

نهادند بر چشم روشنش داغ

بمرد آن چراغ دو نرگس بباغ

پسر برنشست از بر تخت اوی

بپا اندر آمد سر وبخت اوی

ازان ماند بهرام اندر شگفت

بپژمرد واندیشه اندر گرفت