غزل شمارهٔ ۱۱۲
جانم از بادهٔ لعل تو خراب افتادست
دلم از آتش هجر تو کباب افتادست
گر چه خواب آیدت ای فتنهٔ مستان در چشم
هر که از چشم و رخت بی خور و خواب افتادست
باز مرغ دل من در گره زلف کژت
همچو کبکیست که در چنگ عقاب افتادست
ای که بالای بلند تو بلای دل ماست
دلم از چشم تو در عین عذاب افتادست