غزل شمارهٔ ۱۱۵

بشکست دل تنگ من خسته کزین دست

مشاطه سر زلف پریشان تو بشکست

دارم ز میان تو تمنای کناری

خود را چو کمر گر چه به زر بر تو توان بست

عمری و بافسوس ز دستت نتوان داد

عمر ار چه به افسوس برون می‌رود از دست

از دیده بیفتاده سرشکم که بشوخی

بر گوشهٔ چشم آمد و برجای تو بنشست