غزل شمارهٔ ۱۳۳
فروغ عارض او یا سپیده سحرست
که رشک طلعت خورشید و طیرهٔ قمرست
لطیفهئیست جمالش که از لطافت و حسن
ز هر چه عقل تصور کند لطیفترست
برون ز نرگس پرخواب و روی چون خور دوست
گمان مبر که مرا آرزوی خواب و خورست
ز هر که از رخ زیبای او خبر پرسم
چونیک بنگرم آنهم ز شوق بیخبرست