غزل شمارهٔ ۱۵۰
ترا با ما اگر صلحست جنگست
نمی دانم دگر بار این چه ینگست
به نقلی زان دهان کامم برآور
نه آخر پسته در بازار تنگست
چرا این قامت همچون کمانم
ز چشم افکندهئی گوئی خدنگست
ز اشکم سنگ میگردد ولیکن
نمیگردد دلت یا رب چه سنگست
ترا با ما اگر صلحست جنگست
نمی دانم دگر بار این چه ینگست
به نقلی زان دهان کامم برآور
نه آخر پسته در بازار تنگست
چرا این قامت همچون کمانم
ز چشم افکندهئی گوئی خدنگست
ز اشکم سنگ میگردد ولیکن
نمیگردد دلت یا رب چه سنگست