غزل شمارهٔ ۱۵۸

ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست

دو زلف افعی ضحاک و چهره جام جمست

بتیرگی شده آشفته‌تر حقیقت شرع

سواد زلف تو گوئی که رای بوالحکمست

ز دور چرخ شبی این سوال می‌کردم

که از زمانه مرا خود نصیب جمله غمست

بطیره گفت نبینی سپهر کاسه مثال

ز بهر خوردن خون تو جمله تن شکمست