غزل شمارهٔ ۱۵۹

دوش پیری ز خرابات برون آمد مست

دست در دست جوانان و صراحی در دست

گفت عیبم مکن ای خواجه که ترسا به چه‌ئی

توبهٔ من چو سر زلف چلیپا بشکست

هرکه کرد از در میخانه گشادی حاصل

چون تواند دل سودا زده در تقوی بست

من اگر توبه شکستم مکن انکارم از آنک

خود پرستی نکند هر که بود باده پرست