غزل شمارهٔ ۱۷۰

بوقت صبح می روشن آفتاب منست

بتیره شب در میخانه جای خواب منست

اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح

دو چشم اشک فشان ساغر شراب منست

وگر کباب نیابم تفاوتی نکند

بحکم آنکه دل خونچکان کباب منست

براه بادیه‌ای ساربان چه جوئی آب

که منزلت همه در دیدهٔ پر آب منست