غزل شمارهٔ ۱۷۶

گر سردر آورد سرم آنجا که پای اوست

ور سر کشد تنعم من در جفای اوست

گر می‌برد ببندگی و می‌کشد ببند

آنست رای اهل مودت که رای اوست

هر چند دورم از رخ او همچو چشم بد

پیوسته حرز بازوی جانم دعای اوست

هیچم بدست نیست که در پایش افکنم

الا سری که پیشکش خاک پای اوست