غزل شمارهٔ ۱۸۱
از روضهٔ نعیم جمالش روایتیست
و آشوب چین زلف تو در هر ولایتیست
گویند بر رخ تو جنایت بود نظر
لیکن نظر بغیر تو کردن جنایتیست
فرهاد را چو از لب شیرین گزیر نیست
در گوش او ملامت دشمن حکایتیست
گفتم که چیست آنخط مشکین برآفتاب
گفتا بسان روی من از حسن آیتیست