غزل شمارهٔ ۱۹۰

بتی که طره او مجمع پریشانیست

لب شکر شکنش گوهر بدخشانیست

به عکس روی چو مه قبله مسیحائیست

به کفر زلف سیه فتنهٔ مسلمانیست

مرا که ناوک مژگانش از جگر بگذشت

عجب مدار که اشکم چو لعل پیکانیست

خطی که مردم چشمم نبشته است چو آب

محققست که او ابن مقله ثانیست