غزل شمارهٔ ۲۲۰
ترک من ترک من بی سر و پا کرد و برفت
جگرم را هدف تیر بلا کرد و برفت
چون سر زلف پریشان من سودائی را
داد بر باد و فرو هشت و رها کرد و برفت
خلعت وصل چو بر قامت من راست ندید
برتنم پیرهن صبر قباکرد و برفت
عهد میکرد که از کوی عنایت نروم
عاقبت قصد دل خسته ما کرد و برفت