غزل شمارهٔ ۲۲۴

چو آن فتنه از خواب سر بر گرفت

صراحی طلب کرد و ساغر گرفت

سمن قرطهٔ فستقی چاک زد

چو او پرنیان در صنوبر گرفت

بنفشه ببرگ سمن برشکست

جهان نافهٔ مشک اذفر گرفت

برآتش فکند از خم طرهٔ عود

نسیم صبا بوی عنبر گرفت