غزل شمارهٔ ۲۳۰

ز عشق غمزه و ابروی آن صنم پیوست

امام شهر بمحراب می‌رود سرمست

جمال او در جنت بروی من بگشود

خیال او گذر صبر بر دلم در بست

کنون نشانهٔ تیر ملامتم مکنید

که رفته است عنانم ز دست و تیر از شست

مرا چو مست بمیرم بهیچ آب مشوی

مگر بجرعهٔ دردی کشان باده پرست