غزل شمارهٔ ۲۳۱

خنک آن باد که باشد گذرش بر کویت

روشن آن دیده که افتد نظرش بر رویت

صید آن مرغ شوم کو گذرد بر بامت

خاک آن باد شوم کو به من آرد بویت

زلف هندوی تو باید که پریشان نشود

زانکه پیوسته بود همره و هم زانویت

سحر اگر زانکه چنینست که من می‌نگرم

خواب هاروت ببندد به فسون جادویت