غزل شمارهٔ ۲۳۶

ببوی زلف تو دادم دل شکسته بباد

بیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد

ز دست ناله و آه سحر بفریادم

اگر نه صبر بفریاد من رسد فریاد

چو راز من بر هرکس روان فرو می‌خواند

سرشک دیده از این رو ز چشم من بفتاد

هنوز در سر فرهاد شور شیرینست

اگر چه رفت بتلخی و جان شیرین داد