غزل شمارهٔ ۲۴۰

تا دلم در خم آن زلف سمن‌سا افتاد

کار من همچو سر زلف تو در پا افتاد

بسکه دود دل من دوش ز گردون بگذشت

ابر در چشم جهان بین ثریا افتاد

راستی را چو ز بالای توام یاد آمد

ز آه من غلغله در عالم بالا افتاد

چشم دریا دل ما چون ز تموج دم زد

شور در جان خروشنده دریا افتاد