غزل شمارهٔ ۲۵۶
ز جام عشق تو عقلم خراب میگردد
ز تاب مهر تو جانم کباب میگردد
مرا دلیست که دائم بیاد لعل لبت
بگرد ساقی و جام شراب میگردد
هلاک خود بدعا خواستم ولی چکنم
که دیر دعوت من مستجاب میگردد
دلست کاین همه خونم ز دیده میبارد
پرست کافت جان عقاب میگردد