غزل شمارهٔ ۲۶۷

خدنگ غمزهٔ جادو چو در کمان آرد

هزار عاشق دلخسته را بجان آرد

در آن دقیقهٔ باریک عقل خیره شود

دلم حدیث میانش چو در میان آرد

حلاوت سخنش کام جان کند شیرین

عبارتی ز لبش هر که در بیان آرد

از آن دو نرگس مخمور ناتوان عجبست

که تیر غمزه بدینگونه در کمان آرد