غزل شمارهٔ ۲۸۶
بر سر کوی تو اندیشهٔ جان نتوان کرد
پیش لعلت صفت زادهٔ کان نتوان کرد
مهر رخسار تو در دل نتوان داشت نهان
که به گل چشمهٔ خورشید نهان نتوان کرد
از میانت سر موئی ز کمر پرسیدم
گفت کان نکتهٔ باریک عیان نتوان کرد
با تو صد سال زبان قلم ار شرح دهد
شمهئی از غم عشق تو بیان نتوان کرد