غزل شمارهٔ ۲۸۸
سپیدهدم که صبا بر چمن گذر میکرد
دل مرا ز گلستان جان خبر میکرد
چو غنچه از لب آن سیمبر سخن میگفت
دهان غنچه پر از خردههای زر میکرد
اگر ز نرگس مستش چمن نشان میداد
دلم بدیدهٔ حسرت درو نظر میکرد
تذرو جان من از آشیان برون میشد
چو گوش بر سخن بلبل سحر میکرد