غزل شمارهٔ ۲۹۶
دلم که حلقهٔ گیسوی یار میگیرد
درون حلقه نشستست و مار میگیرد
بهر کجا که روم آب دیده میبینم
که دامن من شوریده کار میگیرد
نگار تا ز من خسته دل کنار گرفت
ز خون دیده کنارم نگار میگیرد
غلام آن بت چینم که سرحد ختنش
طلایهٔ سپه زنگبار میگیرد