غزل شمارهٔ ۳۰۴

بهار دهر بباد خزان نمی‌ارزد

چراغ عمر بباد وزان نمی‌ارزد

برو چو سرو خرامان شو از روان آزاد

که این حدیقه به آب روان نمی‌ارزد

شقایق چمن بوستانسرای امل

بخار و خاشهٔ این خاکدان نمی‌ارزد

خلاص ده ز تن تیره روح قدسی را

که آن همای بدین استخوان نمی‌ارزد