غزل شمارهٔ ۳۰۸

آن فتنه چو برخیزد صد فتنه برانگیزد

وان لحظه که بنشیند بس شور بپا خیزد

از خاک سر کویش خالی نشود جانم

گر خون من مسکین با خاک برآمیزد

ای ساقی آتش روی آن آب چو آتش ده

باشد که دلم آبی برآتش غم ریزد

با صوفی‌صافی گو در درد مغان آویز

کان دل که بود صافی از درد نپرهیزد