غزل شمارهٔ ۳۱۶
شام شکستگان را هرگز سحر نباشد
وز روز تیره روزان تاریکتر نباشد
هر کو ز جان برآمد از دست دل ننالد
وانکو ز پا درآمد در بند سر نباشد
پیر شرابخانه از بادهٔ مغانه
تا بیخبر نگردد صاحب خبر نباشد
در بزم درد نوشان زهد و ورع نگنجد
در عالم حقیقت عیب و هنر نباشد