غزل شمارهٔ ۳۴۹

ما برکنار و با تو کمر در میان بماند

وان چشم پرخمار چنان ناتوان بماند

از پیش من برفتی و خون دل از پیت

از چشم من روان شد و چشمم درآن بماند

گفتم که نکته‌ئی ز دهانت کنم بیان

از شور پسته‌ات سخنم در دهان بماند

برخاک درگه تو چو دوشم مقام بود

جانم براستان که برآن آستان بماند