غزل شمارهٔ ۳۶۱

زهی زلفت گرهگیری پر از بند

لب لعلت نمک دانی پر از قند

نقاب ششتری از ماه بگشای

طناب چنبری بر مشتری بند

سرم بر کف ز دستان تو تا کی

دلم در خون ز هجران تو تا چند

کسی کو خویش را در یار پیوست

کجا یاد آورد از خویش و پیوند