غزل شمارهٔ ۳۶۲
ای ساربان به قتل ضعیفان کمر مبند
بر گیر بارم از دل و بار سفر مبند
در اشک ما نگه کن و از سیم در گذر
بر روی ما نظر فکن و نقش زر مبند
ما را چو در سلاسل زلفت مقیدیم
پای دل شکسته بزنجیر درمبند
فرهاد را مکش بجدائی و در غمش
هر دم خروش و غلغله در کوه و در مبند