غزل شمارهٔ ۳۶۹

ز چشم مست تو آنها که آگهی دارند

مدام معتکف آستان خمارند

از آن به خاک درت مست می‌سپارم جان

که هم بکوی تو مستم بخاک بسپارند

چرا بهیچ شمارند می پرستان را

که ملک روی زمین را بهیچ نشمارند

هر آن غریب که خاطر بخوبرویان داد

غریب نبود اگر خاطرش بدست آرند