غزل شمارهٔ ۳۷۸
میکشندم بخرابات و در آن میکوشند
که به یک جرعهٔ می آب رخم بفروشند
دیگران مست فتادند و قدح ما خوردیم
پختگان سوخته و افسرده دلان میجوشند
باده از دست حریفان ترشروی منوش
که بباطن همه نیشند و بظاهر نوشند
ایکه خواهی که ز می توبه دهی مستانرا
با زمانی دگر افکن که کنون بیهوشند