غزل شمارهٔ ۳۸۷
سنبلش غارت ایمان نکند چون نکند
لب لعلش مدد جان نکند چون نکند
گر چه دربان ندهد راه ولیکن درویش
التماس از در سلطان نکند چون نکند
هر که زین رهگذرش پای فرو رفت به گل
میل آن سرو خرامان نکند چون نکند
چون تو در بادیه بر دست نهی آب زلال
تشنه را آرزوی آن نکند چون نکند