غزل شمارهٔ ۴۱۱
یاد باد آن شب که دلبر مست و دل در دست بود
باده چشم عقل میبست و در دل میگشود
بوی گل شاخ فرح در باغ خاطر مینشاند
جام می زنگ غم از آئینه جان میزدود
مه فرو میشد گهی کو پرده در رخ میکشید
صبح بر میآمد آن ساعت که او رخ مینمود
کافر گردنکشش بازار ایمان میشکست
جادوی مردم فریبش هوش مستان میربود