غزل شمارهٔ ۴۱۶

دوشم بشمع روی چو ماهت نیاز بود

جانم چو شمع از آتش دل در گداز بود

در انتظارصید تذرو وصال تو

چشمم ز شام تا بگه صبح باز بود

از من مپرس حال شب دیر پای هجر

از بهرآنکه قصه آن شب دراز بود

من در نیاز بودم و اصحاب در نماز

لیکن نیاز من همه عین نماز بود