غزل شمارهٔ ۴۱۸
دوشم وطن بجز در دیر مغان نبود
قوت روان من ز شراب مغانه بود
بود از خروش مرغ صراحی سماع من
وز سوز سینه هر نفسم جز فغان نبود
دل را که بود بی خبر از جام سرمدی
جز لعل جانفزای بتان کام جان نبود
طاوس جلوه ساز گلستان عشق را
بیرون ز صحن روضهٔ قدس آشیان نبود