غزل شمارهٔ ۴۲۶

دوش کز طوفان اشکم آب دریا رفته بود

از گرستن دیده نتوانست یک ساعت غنود

مردم چشم مرا خون دل از سر می‌گذشت

گر چه کار دیده از خونابهٔ دل می‌گشود

آه آتش بار من هر دم برآوردی چو باد

از نهاد نه رواق چرخ دود اندود دود

صدمهٔ غوغای من ستر کواکب می‌درید

صیقل فریاد من زنگار گردون می‌زدود