غزل شمارهٔ ۴۳۱
ترک تیرانداز من کز پیش لشکر میرود
دلربا میآیدم در چشم و دلبر میرود
بامدادان کان مه از خرگاه میآید برون
ز آتش رخسارش آب چشمهٔ خور میرود
من بتلخی جان شیرین میدهم فرهادوار
وز لب شیرین جانان آب شکر میرود
آتشی در سینه دارم کز درون سوزناک
دمبدم چون شمع مجلس دودم از سر میرود