غزل شمارهٔ ۴۳۹

عجب از قافله دارم که بدر می‌نشود

تا ز خون دل من مرحله تر می‌نشود

خاطرم در پی او می‌رود از هر طرفی

گر چه از خاطر من هیچ بدر می‌نشود

آنچنان در دل و چشمم متصور شده است

کز برم رفت و هنوزم ز نظر می‌نشود

دست دادیم ببند تو و تسلیم شدیم

چاره‌ئی نیست چو دستم بتو در می‌نشود