غزل شمارهٔ ۴۴۰
زهی لعل تو در درج منضود
عذارت آتش و زلف سیه دود
میانت چون تنم پیدای پنهان
دهانت چون دلم معدوم موجود
مریض عشق را درد تو درمان
اسیر شوق را قصد تو مقصود
چرا کردی بقول بد سگالان
طریق وصل را یکباره مسدود
زهی لعل تو در درج منضود
عذارت آتش و زلف سیه دود
میانت چون تنم پیدای پنهان
دهانت چون دلم معدوم موجود
مریض عشق را درد تو درمان
اسیر شوق را قصد تو مقصود
چرا کردی بقول بد سگالان
طریق وصل را یکباره مسدود