غزل شمارهٔ ۴۴۴
جان بر افشان اگرت صحبت جانان باید
خون دل نوش اگرت آرزوی جان باید
برو و مملکت کفر مسخر گردان
گر ترا تختگه عالم ایمان باید
در پی خضر شو و روی متاب از ظلمات
اگرت شربتی از چشمهٔ حیوان باید
هر کرا دست دهد وصل پریرخساران
دیو باشد اگرش ملک سلیمان باید