غزل شمارهٔ ۴۴۷

پیداست که از دود دم ما چه برآید

یا خود ز وجود و عدم ما چه برآید

ای صبح جهانتاب دمی همدم ما باش

وانگاه ببین تا ز دم ما چه برآید

نقد دل ما را چه زنی طعنه که قلبست

بی ضرب قبول از درم ما چه برآید

باز آی و قدم رنجه کن و محنت ما بین

ورنی ز قدوم و قدم ما چه برآید