غزل شمارهٔ ۴۴۹

گوئی بت من چون ز شبستان بدر آید

حوریست که از روضهٔ رضوان بدر آید

دیگر متمایل نشود سرو خرامان

چون سرو من از خانه خرامان بدر آید

هر صبحدم آن ترک پری رخ ز شبستان

چون چشمهٔ خورشید درخشان بدر آید

آبیست که سرچشمه‌اش از آتش سینه‌ست

اشکم که ازین دیدهٔ گریان بدر آید