غزل شمارهٔ ۴۵۳

چون برقع شبرنگ ز عارض بگشاید

از تیره شبم صبح درخشان بنماید

از بس دل سرگشته که بربود در آفاق

امروز دلی نیست که دیگر برباید

زین بیش مپای ای مه بی مهر کزین بیش

پیداست که عمر من دلخسته چه پاید

گر کام تو اینست که جانم بلب آری

خوش باش که مقصود تو این لحظه برآید