غزل شمارهٔ ۴۵۴
نسیم باد صبا چون ز بوستان آید
مرا ز نکهت او بوی دوستان آید
برو دود ز ره دیده اشک گرم روم
ز بسکه از دل پرخون من بجان آید
قلم چه شرح دهد زانکه داستان فراق
نه ممکنست که یک شمه در بیان آید
اگر بجانب کرمان روان کنم پیکی
هم آب دیده که در دم بسر دوان آید