غزل شمارهٔ ۴۵۸

کدام دل که ز دوری به جان نمی‌آید

کدام جان که ز غم در فغان نمی‌آید

سرشک من بکجا می‌رود که همچون آب

دو دیده ناز ده برهم روان نمی‌آید

ز شوق عارض و رخسار او چنان مستم

که یادم از سمن و ارغوان نمی‌آید

بسی شکایتم از سوز سینه در جانست

ولی ز آتش دل بر زبان نمی‌آید