غزل شمارهٔ ۴۵۹

مرا دلیست که تا جان برون نمی‌آید

تاب طره جانان برون نمی‌آید

چو ترک مهوش کافر نژاد من صنمی

ز خیلخانه خاقان برون نمی‌آید

چو روی او سمن از بوستان نمی‌روید

چو لعل او گهر از کان برون نمی‌آید

نمی‌رود نفسی کان نگار کافر دل

بقصد خون مسلمان برون نمی‌آید