غزل شمارهٔ ۴۶۰

ناله‌ئی کان ز دل چنگ برون می‌آید

گر بدانی ز دل سنگ برون می‌آید

صورت عشق چه نقشیست که از پردهٔ غیب

هر زمانی بد گرینگ برون می‌آید

از نم دیده و خون جگر فرهادست

هر گل و لاله که از سنگ برون می‌آید

می چون زنگ بده کاینهٔ خاطر ما

باده می‌بیند و از زنگ برون می‌آید