غزل شمارهٔ ۴۶۱

کسی را از تو کامی برنیاید

که این از دست عامی برنیاید

بنا کام از لبت برداشتم دل

که از لعل تو کامی برنیاید

برون از عارض و زلف سیاهت

به شب صبحی ز شامی برنیاید

بیار آن می که در خمخانه باقیست

که کار ما به جامی برنیاید