غزل شمارهٔ ۴۶۶

وهم بسی رفت و مکانش ندید

فکر بسی گشت و نشانش ندید

هرکه در افتاد بمیدان او

غرقهٔ خون گشت و سنانش ندید

دیدهٔ نرگس بچمن عرعری

همچو سهی سرو روانش ندید

وانکه سپر شد بر پیکان او

کشته شد و تیر و کمانش ندید