بخش ۴۱

چو چندی برآمد برین روزگار

شب و روز آسایش آموزگار

چنان بد که در کوه چین آن زمان

دد و دام بودی فزون از گمان

ددی بود مهتر ز اسپی بتن

فروهشته چون مشک گیسو رسن

به تن زرد و گوش و دهانش سیاه

ندیدی کس او را مگر گرمگاه